![]() |
|
Tuesday, April 15, 2003
بعد از سنگ سوم تن تن جون ميگيره ... فعلا كه تن تن بد بخت داره تو مولينسار خر ميزنه ... كاستافيوره بىشعور هم باز خودشو اومده تلپ كرده اينجا و با اون صداى نكره اش نميذاره ما درسمونو بخونيم ... غلط نكنم به كاپيتان نظر داره هى مياد اينجا.
12:58 PM || ||
12:57 PM || ||
12:57 PM || ||
Monday, April 14, 2003
10:52 AM || ||
10:52 AM || ||
Sunday, April 13, 2003
اينم از آرشيو كاپيتانه ... مردم از خنده ...
................................................ - بفرماييد شعری که براتون می خونم به چه چيزی اشاره داره : درديست غير مردن کانرا دوا نباشد. - ... - ده ثانيه ديگه فرصت داريد. - ام... ايدز ؟ - خير. سؤال چيز ديگری است. بله، اجاره بفرماييد... بله، از اتاق فرمان اشاره می کنند که می پذيريم. بيست امتياز به شما تعلق می گيره. تشويق بفرماييد. .................................................... .... بذار ببينم ... آيا شما هم به همون چيزى كه من فكر كردم بامزه است دارين ميخندين يا اينكه من زيادى منحرفم؟ 8:52 PM || ||
اين كاپيتان هادوك شاهكاره. از وقتى وبلاگشو ميخونم ولى چيزى درباره تن تن ننوشته بود براى همين كنجكاو شدم ببينم پس چرا اين اسمو انتخاب كرده و رفتم يه خورده آرشيوشو خوندم (يكى نيست بگه احمق برو به جاى اين كارا براى امتحان پايان ترم فردات درس بخون ... به خدا الان ميرم) ... خلاصه اون اولا چيزاى بامزه اى راجع به تن تن مينوشت .. مثل اين ... يادم باشه بعد از امتحانا همه آرشيوشو بخونم.
------------------------- درررررررررررررررررينگ، درررررررررررررررررينگ، درررررررررررررررررينگ - الو ؟ - پروفسور تورنسل از کنفرانس بين المللی ماشين دائمی پشت خط هستن. - الو، خانم... - سلام هادوک، من تورنسل هستم. چطوری پيرمرد؟ راستش بين دو تا سمينار داشتم رو اينترنت گردش می کردم. شرط می بندم اسم اينترنت به گوشت نخورده. مهم نيست. اختراع تلويزيون رنگی من که يادته، ايده اصلی همونه. بگذريم. داشتم گردش می کردم که به يه صفحه ای بر خوردم به اسم کاپيتان هادوک و نمی دونم چی چی. داری گوش می دی ؟ - تو هنوز نمی فهمی که وقتی اونجا صبحه، اينجا نصفه شبه ؟ - نه مثل شمع نيست. آره می گفتم. يه يارويی شروع کرده با اسم و مشخصات تو رو اينترنت يادداشتهای شخصی می نويسه. - اون خود منم، کله پوک. - بالتوک نه، هادوک. يعنی دقيقا اسم خودت. من چند بار چک کردم که مطمئن بشم. ها، دوک. - خاک بر سرم. - می دونم شوکه شدی. هر کسی بود تعجب می کرد. به هر صورت می خواستم تو اين قضيه رو بدونی. چون بالاخره طرف داره با اسم تو می نويسه، نه من. يه وقت ديدی برات درد سر ساز شد. شايد هم قصد کلاشی داشته باشه. خلاصه حواستو جمع کن. - مرده شورتو ببرن. - اوه، حرفشم نزن. قابلی نداشت. هر کی بود اين کارو می کرد. يعنی می خوام بگم وظيفه ام بود. من بايد برم به سخنرانی بعدی برسم. فعلا خداحافظ. - ... 8:04 PM || ||
7:48 PM || ||
از آدمايى كه همه اش هم هى ميان غلط هاى بقيه رو بگيرن اصلا خوشم نمياد و خيلى كار بيخوديه ... ولى گاهى موقع ها آدم جلوى خودشو نميتونه بگيره به خدا
5:42 PM || ||
آخ چقدر ضايه است آدم معلم يه زبون خارجى باشه ... وبلاگشم همه اش فارسى بنويسه ... بعد يه بار بياد يه كلمه از اون زبون خارجى يه جا به كار ببره تو وبلاگش و ميون حرفاش و كاملا غلط باشه ... آخ خدا ... آخرشه !
5:40 PM || ||
5:18 PM || ||
3:26 AM || ||
Saturday, April 12, 2003
ليست فحش هاى كاپيتان هادوك به انگليسى. خداييش فارسيش چقدر بامزه تر بود.
بابا ديگه دارم همه چى رو رو ميكنم! بسه، بقيه اش براى بعدا ... 3:56 AM || ||
يادتونه نوشته بودم اون اوايل بعد از هر ماجراى تن تن تو بلژيك كلى برنامه راه ميانداختن كه مثلا تن تن از سفر برگشته؟ و كلى مردم ميرفتن استقبالش؟ عكساشو الان پيدا كردم:
اين مثلا تن تنه!
3:52 AM || ||
از يه چيز وبلاگ كه خيلى خوشم مياد اينه كه لازم نيست از لحاظ بصرى (!!) خيلى شاهكار باشه تا مردم خوششون بياد. يعنى ميتونه خيلى خيلى ساده باشه ولى خيلى هم پرطرفدار باشه ... مث خيلى از وبلاگاى ايرونى ... البته اگه خوشگل موشگل هم باشه خوب چه بهتر ... ولى لازم نيست...
3:34 AM || ||
3:16 AM || ||
Friday, April 11, 2003
از Analog, CMOS IC Design متنفرم ... غلط بكنم ديگه تا آخر عمرم برم طرفش.
يه درس Economics هم داريم ما ... كه اينو هم دانشجو هاى برق بايد بردارن هم مكانيك و هم فلزات، كلاسش و معلمش و همه چيزش هم يكيه ... حالا امتحان مال فلزاتى ها دو هقته بعد از بقيه است. من و دو تا از همكلاسى ها هم چون برنامه امتحانى مون مزخرفه و 4 تا پست سر هم داريم رفتيم به استاد اين درس گفتيم بذاره ما با اوم فلزاتى ها امتحان بديم. حالا براى اون يارو هيچ فرقى نميكنه ها ... ولى بىشعور نمىذاره. از اون حرفاى مسخره كه استاد ها مىزنن، ميگه اگه شما رو بذارم همه رو بايد بذارم وگرنه انصاف نيست. بابا جون هيچكى به جز ما كه همچين درخواستى نكرده ... معلومه اونا مشكل ندارن ديگه ... خلاصه خيلى عوضيه، اگه شما معلم هستين توروخدا به شاگرداتون رحم كنين يه ذره. 10:48 PM || ||
يه جورايى دارم براى امتحانام شديدا وقت كم ميارم ... اصلا طبق برنامه پيش نرفته درس خوندنم ... خلاصه اوضاع خيلى خيلى خرابه ...
2:18 PM || ||
Thursday, April 10, 2003
لوچ لوموند ويسكى مورد علاقه كاپيتان هادوك بود. جالب اينجاست كه بدونين اين يه مارك الكى نيست و واقعا همچين ويسكى وجود داره.اينم درباره شون
7:58 PM || ||
به نظر من بامزه ترين صحنه هاى تن تن اون كابوس هايى بود كه خودش و بفيه شخصيت ها گاهى ميديدن!! واقعا بامزه ان. اون يكى رو يادتونه كه كاپيتان هادوك با اين يارو بطرى باز كن ها افتاده به جون يه شيشه ويسكى و ميخواد بازش كنه و چوب پنبه اش كله تن تنه؟
البته راستشو بخواين بچه كه بودم از بيشتر اون صحنه هاى كابوس ميترسيدم! ولى الان به نظرم خيلى بامزن. همونطور كه قبلا گفتم البته خود هرژه هم در يه مرحله اى از زندگيش خيلى كابوس زياد ميديد و خيلى از كابوس هاى تن تن يه جورايى در واقع كابوس هاى خودش بودن. 3:31 AM || ||
3:27 AM || ||
اينو حتما همه ديدن ... من كه تازه كشفش كردم ... interconnect-iranian.com
پره از گروههاى آلترناتيو ايرونى ... جالبه خيلى 3:24 AM || ||
3:22 AM || ||
Wednesday, April 09, 2003
اونايى كه تازه اومدن اگه آرشيو رو چك كنن يه سرى مطلب جالب درباره تن تن اون اولا نوشتم ... فعلا اونا رو بخونين تا امتحانام تموم شه و يه حركت تن تنى قوى داشته باشيم ...
ميخوام اون سورپريزى كه گفتم رو بالاخره رو كنم ... ترجمه Tintin in the Land of the Soviet به فارسى و گذاشتن اون آنلاين براى استفاده ملت تن تن باز ... پس منتظر باشيد (عجب سورپريزى شد!) 2:32 PM || ||
اگه دير حركت كنى، دير هم ميرسى... مث من شاسگول كه الان اينجا نشستم و بايد ده دقيقه ديگه دانشگاه باشم...
2:29 PM || ||
Tuesday, April 08, 2003
چرا نميتونى نصفشو الان بخورى بقيه شو بذارى يه كم دير تر بخورى؟ حتما همه شو همين الان بايد تموم كنى؟ خيار شور!
10:20 PM || ||
خورشيد خانوم هم حسابى شرمنده كرده و به ما لينك داده! البته يه جورايى خودم بهش ايميل كردم و پيشنهاد تبادل لينك دادم - حالا انگار اون پنج شيش تا ويزيتى كه از سايت من بهش ميرسه خيلى براش تاثير ميذاره!
ولى براى من كه تازه شروع كردم تاثير زيادى داره. پس خيلى خيلى ممنون خورشيد خانوم :) 8:54 PM || ||
Hoder gofte bood weblog e englisi benevisin man ham goftam dast be kaar sham. Intori englisi zabaanaan e aziz ham mitoonan az khoondan e in weblog lezzat bebarand
3:19 AM || ||
Monday, April 07, 2003
11:11 PM || ||
Sunday, April 06, 2003
تن تن هيج وقت آدم بامزه اى نبود. يه جورايى حتى ميشه گفت اگه به خاطر ماجراجويى اش نبود خيلى هم آدم خسته كننده و Boring اى بود. ولى بازم همه دوستش داريم. شايد چون باهاش بزرگ شديم. دوستاى قديمى اگه هم خيلى باحال نباشن به هر حال دوست قديمى هستن و دوستشون داريم. كاپيتان هادوك ولى از اون طرف خدددداااى نمك بود! Sense of humor توپ. اونه كه هميشه مارو مىخندونه ... بدون اون تن تن ... چطورى بگم؟ ... خيلى فرق ميكرد.
2:47 PM || ||
Daylight Savings Time لعنتى ... يه ساعت از زندگيمو از دست دادم ... اونم تو اين شرايط. خيلى جالبه ها ... قراره ساعت 2 بشه ولى يهو ميشه 3 ! يه ساعت همينطورى الكى ميره رو هوا ... يعنى اگه ميخواستى ساعت 1:59 بخوابى فرقش با اينكه 3:01 بخوابى 2 دقيقه بود!!
6:03 AM || ||
1:47 AM || ||
1:43 AM || ||
اين كامنت Enetation مثينكه يه بلايى سرش اومده ... سايتشون كار نميكنه و كارى كرده بود كه اصلا وبلاگ لود نميشد ... فعلا ورداشتمش ... كسى هم كه چيزى نمينوشت anyway !
1:32 AM || ||
Saturday, April 05, 2003
آقاى گوگولى؟ ... خيلى دوست دارم ... به خدا همه تو تهران ميميرن برات ... بس كه نانازى ... شرمنده ميكنين، منم شما رو دوست دارم ... نه به خدا راست ميگما؟ اصلا الان نميدونين چقدر خوشحالم دارم باهاتون صحبت ميكنم، باورم نميشه، هميشه آرزوم بوده ... قربون شما، لطف دارين ... قربونتون برم آقاى گوگولى ، ايشالا خودم فداتون بشم ... آقاى گوگولى؟ لطفا گوشى رو نگه دارين خاله ى عموى عمه ناتنى همسايه مونم اينجاست ميخواد باهاتون ضحبت كنه ... باشه عزيزم حتما ... سلام آقاى گوگولى .......... (تكرار)
6:11 PM || ||
الو ؟ ... بقرماييد ... الو؟صدامو دارين؟ ... بله عزيرم بفرماييد ... الو؟ الو؟ ممد بيا مثينكه گرفت. الو؟ ... جونم ما صداتونو داريم، خواهش ميكنم بفرماييد، به گوشيم .... الو؟ آقاى توكلى؟ ... بله جونم بفرماييد .... آقاى توكلى؟ الو؟ ...
تا حالا كسى تفنگ تلفنى اختراع كرده؟ به خدا بعضى وقتا خيلى به درد ميخوره ... 6:01 PM || ||
all those moments will be lost in time ... like tears in the rain
- Blade Runner, Vangelis playing in the background 12:16 AM || ||
Friday, April 04, 2003
11:42 PM || ||
اين سايت IRMTV رو حتما ديدين... اگه نه يه سر برين ببينين ... يه ويديوى باحال داره از يك Rapper ايرونى به اسم امير ... انصافا هم rap نسبتا خوب ميخونه هم ويديوش باحاله (در مقايسه با استانداردهاى ويديو هاى ايرونى كه هنوز كه هنوزه در دهه هشتاد و تكنيكاى اون موقع درجا داريم ميزنيم. خلاصه Bombs Over Saddam رو حتما نگاه كنين.
2:43 AM || ||
Wednesday, April 02, 2003
ميدونستين كه تن تن در كنگو نسخه انگليسيش خيلى كميابه ؟ چون انگليسى ها به دليل اونچه نمادهاى نژادپرستى ميگفتن اين كتاب رو چاپ نكردند. خداييش هم خيلى چيزاى نژادپرستونه توش داره و سياه پوست هارو احمق جلوه داده. البته اين جزو اولين كتابهاى هرژه بود و هنوز خيلى جوان و بىتجربه بود. به نظر من احمقانه ترين داستان تن تن همينه ... خيلى بچگونه است ... بعدا بيشتر در اينباره مينويسم.
11:58 PM || ||
هدر هم خوب همه رو *** كرد! ممكنه جوكش لوس بوده ولى فلسفه جوك april fool's همينه كه همه رو خر كنى و باور كنن. من يكى كه باور كردم پس Hats off to hoder . امروز سر كار هم يه دروغ سيزده شاهكار ديدم... دوست دختر همكارم براش ايميل زده بود و نوشته بود كه جايى كه من كار ميكنم يه نفر بيمارى SARS گرفته (همون كه تازگى ها از چين شروع شده و داره اپيدمى ميشه و كانادا هم زياد شده) و خلاصه گفته اند كه بايد 2 هفته تو خونه قرنطينه بشى. خلاصه امشب اگه ميخواى بياى خونه و با من باشى تو هم بايستى دو هفته تو خونه با من قرنطينه باشى و بيرون نميتونى برى. يارو بدبخت هم كپ كرده بود و واقعا باورش شده بود ... بيچاره ... خلاصه خيلى باحال بود.
3:32 AM || ||
Tuesday, April 01, 2003
هدر هم كه به طرز مرموزى مثينكه وبلاگ نويسى رو گذاشته كنار. اگه خودش توضيح نده فكر كنم بساط Conspiracy Theory داغ بشه.
1:26 AM || ||
Monday, March 31, 2003
يه جورايى دارم ديگه از اين همه بحث درباره جنگ حالم به هم ميخوره ... هر جا ميرى حرف جنگه ... من خودم شديدا مخالف هستم ولى معمولا ترجيح ميدم وارد اينجور بحث ها با كسى نشم ... ولى خيلى اعصابم خورد ميشه از كسايى كه طرفدار جنگ هستند و اينور دنيا نشستن نظر ميدن و شادى ميكنن. فقط ميخوام بدونم اگه الان رو سر اونا بمب مينداختن چى ميگفتن ؟
?seriously, what would you say if your ass was being bombed now? 2:34 AM || ||
Sunday, March 30, 2003
10:20 PM || ||
Saturday, March 29, 2003
5:04 AM || ||
Friday, March 28, 2003
1:06 AM || ||
يه آمارگيرى مربوط به ميزان محبوبيت تن تن در آمريكاى جنوبى (مثينكه به طور كلى 41% از مردم تن تن رو ميشناسن ... درسته؟ )
12:39 AM || ||
اون اولا كه تن تن به صورت هفتگى تو اون روزنامه كه قبلا گفتم چاپ ميشد، بعد از هر ماجرا كلى تو بلژيك برنامه راه مىانداختند. مثلا بعد از تن تن در شوروى، يه مراسمى تدارك ديدند و به مردم گفتند كه تن تن فلان روز داره از شوروى برمىگرده و هر كى دوست داره تن تن رو ببينه بياد ايستگاه قطار. يه هنرپيشه اى رو هم پيدا ميكردن و مثل تن تن درستش ميكردن و در روز موعود مياوردنش ايستگاه و مردم خيلى زيادى هم براى استقبال و ديدن تن تن ميومدن ، به خصوص بچه ها كه ميخواستند قهرمانشون رو ببينند.
12:35 AM || ||
Thursday, March 27, 2003
It doesn't matter what I say
So long as I sing with inflection That makes you feel that I'll convey Some inner truth of vast reflection - Hook, Blues Traveler 11:11 PM || ||
11:00 PM || ||
راستش اتفاق خاصى نيفتاده و چيز جالبى هم نديدم كه بيام اينجا بنويسم ... پس فعلا همگى بريم تن تن بخونيم!
1:10 PM || ||
Wednesday, March 26, 2003
بازم سر كار و بيكاري!! مشكل من اينه كه كارايي كه بهم ميدن رو زيادي سريع انجام ميدم ... براي همين از 4-5 ساعتي كه سر كار هستم هميشه 2-3 ساعتش بيكار هستم و كاري ديگه ندارم. مگه آدم چند بار هم ميتونه بره اينجا و اينجا و اينجا رو ببينه؟يا اون چند تا وبلاگي كه هميشه ميخوني رو بخونه؟ بعدش چي؟
2:41 PM || ||
Tuesday, March 25, 2003
8:11 PM || ||
8:08 PM || ||
در مورد اون مطلبى كه گفتم من هيچ دخترى رو نميشناسم كه از تن تن خوشش بياد مثينكه بعضى ها شاكى شدند !! عرضم به حضور شما كه اصلا قصد جسارت نداشتم و دختران هيچ چيزشون هم كم نيست! فقط گفتم كه من شخصا دختر تن تن باز نديدم! و حالا خيلى خوشحالم كه دارم ميبينم. .
2:13 AM || ||
اون پسره "چنگ" رو يادتونه تو "گل آبى"؟ چينيه...؟ ميدونستين كه اون يه شخصيت واقعى بوده و صميمىترين دوست هرژه بوده؟ يه آدم چينى كه بيشتر اطلاعات هرژه رو وقتى كه داشت "گل آبى" رو مينوشت در اختيارش گذاشت و واقعا چشم و گوششو در رابطه با چين و مسايل سياسىاش باز كرد. ميشه گفت نقش خيلى مهمى تو رشد تن تن داشت چون "گل آبى" اولين داستان جدى و مهم تن تن بود (تا قبلش داستانهاى تن تن خيلى خام ئ بچگونه بود ... نگاه كنين به "تن تن در شوروى" يا "تن تن در كنگو"). خلاصه اين آقاى بهترين دوست هرژه برميگرده چينستان و يه هو غيبش ميزنه ... براى ساليان سال ... هرژه هم كه سخت ميخواسته از اوضاع دوستش با خبر بشه و اونو دوباره ببينه تصميم ميگيره داستان "تن تن در تبت" رو بنويسه (كه خيلى ها عقيده دارن برجسته ترين اثر هرژه هستش) كه در اون تن تن خواب ميبينه "چنگ" تو يه حادثه هواپيمايى سقوط كرده و ميره تبت دنبالش.
هرژه اميدوار بود كه با توجه به محبوبيتى كه تن تن تو دنيا داره "چنگ" واقعى اين داستان رو بخونه و به هرژه اطلاع بده كه كجا هست. همين اتفاق هم ميفته و اين دو دوست بعد از ساليان سال دوباره همديگه رو ملاقات ميكنن (كه بازم ميگن با توجه به اينكه جفتشون تو اين همه سال كلى تغيير كرده بودن اون ديدار به خوبى چيزى كه هرژه آرزو داشت نبود ... ولى باز هم خيلى به هرژه كمك كرد چون در اون زمان دچار مشكلات روحى زيادى بود و دايم كابوس ميديد... درست مثل كابوس هاى خود تن تن كه در واقع نمودى از احساسات خود هرژه بود...) 2:08 AM || ||
مشكلى كه من دارم اينه كه تو Internet Explorer هر وقت ميام چيزى بنويسم و پست كنم .. اگه بيشتر از دو سه پاراگراف باشه پست نميكنه و Page Not Found ميده. ولى با Netscape اينطورى نيست و مطلب هاى طولانى هم پست ميشه ولى مثينكه يونيكد رو خوب ساپورت نميكنه و براى همين وقتى يه چيزى مينويسم بعدش كه ميخوام Edit كنم نميتونم و همه چيز رو يونيكدى ميبينم ... كسى اين مشكل رو داره؟ راه حل...؟
1:44 AM || ||
Monday, March 24, 2003
خيلى خودم خوشم نمياد! ستون سمت راستى زيادى جا گرفته، ولى الان حوصله ندارم باهاش ور برم! اگه خيلى ضايه شده بگين همون قبلى رو دوباره بذارم.
11:50 PM || ||
11:42 PM || ||
11:33 PM || ||
Sunday, March 23, 2003
هدر يه مصاحبه كوچيك كرده با شاهرخ ، عضو گروه منحا شده "اوهام".
من يكى از طرفدارهاى سرسخت اوهام بودم و از همون اوايل كاراشونو دنبال ميكردم. به نظر من هيچكى مثل اونا نتونسته اشعار فارسى رو به اين خوبى رو موزيك راك بنشونه. وقتى شنيدم شهرام و شاهرخ اومدن ونكوور (چند ماه پيش) خيلى خوشحال شدم. مخصوصا اينكه از مدت ها قبلش باهاشون تماس گرفته بودم و بهشون پيشنهاد كمك براى اجراى كنسرت داده بودم از طرف انجمن ايرانى داتشگاه UBC . خلاصه وقتى اومدن باهاشون تماس گرفتم و يه روز اومدن دانشگاه (به همراه زرتشت ... خداى گرافيك) و رفتيم و يه سرى از سالنهاى دانشگاه رو كه براى كنسرت مناسب بودن رو ديديم و اونا هم خيلى خوششون اومد و واقعا جدى به نظر ميرسيدن و حتى در باره تاريخ كنسرتشون هم صحبت كرديم. خلاصه قرار شد من از مسسول اون سالن وقت بگيرم كه بريم يه روز رسما بشينيم و باهاش صحبت كنيم. تو يه تماس كه با شهرام داشتم گفت كه هنوز مشغول تمرين و كار روى سىدىشون هستن و احتمالا كنسرت ممكنه به تعويق بيفته ... و يه هو بعد از يكى دو هفته شنيدم كه شهرام جمع كرده و برگشته ايران ... خيلى تعجب كردم مخصوصا چونكه خيلى از سختى ها و مشكلات كار تو ايران صحبت ميكرد. به هر حال به نظرم خيلى حيفه كه گروه با اين خوبى از هم پاشيد ... شايد تا سالها همچين استعداد هايى دوباره دور هم جمع نشن. واقعا اميدوارم كه دوباره برگردن و بتونن كه فعاليت كنن. 7:42 PM || ||
اينم وبسايت انجمن ايرانى دانشگاهمون ...
7:28 PM || ||
Saturday, March 22, 2003
10:45 PM || ||
تا چند وقت پيشا يادمه هيچكى تو ايران درباره تن تن حرف نميزد. منظورم مثلا تو روزنامه ها و اين چيزاست. انگار كه صحبت كردن درباره اش جرم بود. يادمه يكى از اولين كسايى كه سكوت رو شكست "حميدرضا صدر" تو مجله فيلم بود. اونم مثينكه از طرفداراى سرسخت تن تن بود و يادمه تا چند وقت بعدش با هم مكاتبه داشتيم، درباره تن تن و عشق ما به اون.
خوشبختانه بعدش كم كم دوباره تا حدى سكوت شكسته شد. تلويزيون كه قرار بود كارتونشو بذاره (آيا هيچوقت گذاشت؟) و دو سال پيش يه روزنامه نوجوانان شروع كرد به چاپ يكى از داستانهاى تن تن (اسم روزنامه رو يادم نمياد ... گردون ؟... شما يادتونه؟) . و بالاخره هم كه شروع به تجديد چاپ كتابهاش كردن. آيا كسى اين كتاباى جديدو خونده؟ چطورن؟ من هنوز نديدمشون ... ولى مثينكه ويسكى هاى كاپيتان هادوك رو كردن نوشابه ... واقعا چقدر حيف ... 10:44 PM || ||
يه جا يادم مياد خوندم كه "ميلو" اسم يه دخترى بود كه هرژه زمان بچگىهاش ميشناخته ... حالا چى شده كه اسمشو گذاشته رو سگ تن تن مطمعن نيستم، ....
10:38 PM || ||
Thursday, March 20, 2003
9:52 PM || ||
Wednesday, March 19, 2003
اينم يه سايت بامزه كه ظاهرا "فرشته" هاي زرتشتي رو نشون ميده. از درستي يا نادرستيش هيچي نميدونم (جالبه كه ما ايرونيا چقدر راجع به دين زرتشتي بي اطلاعيم) ولي به نظرم جالب اومد.
2:00 PM || ||
اينم مغازه رسمى آنلاين لوازم تن تن. فكر كنم براى اونايى كه اروپا هستن بيشتر صرف كنه ... حداقل پول پست كمتر ميدن.
4:45 AM || ||
يه وبسايت كه همه جور وسايل تن تن براى فروش رو داره. از لباس و كراوات گرفته تا ظرف و ظروف و شكلات!! مال يه شركتى است تو كانادا. من يه تقويم جيبى ازشون خريدم و نسبتا به موقع و سريع رسيد و مشكلى نداشتم باهاشون. ولى بيشتر لوازمشون زيادى گرونه!
4:41 AM || ||
2:40 AM || ||
1:57 AM || ||
Tuesday, March 18, 2003
به به ... بابا it's working like a charm .... بقرمايين تو قربان بفرمايين ... خوش اومدين ... صفا آوردين ... .... خوب حالا چى؟ پذيرايى ؟ اى بابا فكر اينجا شو نكرده بودم ... حالا شما لطف كنين تشريف داشته باشيد ..... اه ه ه... كجا قربان ؟ برگردين تو رو خدا ... به خدا الان ميرم يه چيزى ميگيرم .... نرو عزيز ... نرو .... هق هق هق ... :*(
12:48 AM || ||
بذار ببينيم اگه به احسان لينك بديم همونطور كه خودش ميگه لينك ما هم تو صفحه اش ميفته يا نه ؟ شايد اينشكلى به مقاصد پليدمون برسيم!
12:38 AM || ||
Monday, March 17, 2003
1:39 AM || ||
Sunday, March 16, 2003
يه صفحه بامزه از "سرزمين طلاى سرخ" ... واقعا كه دوپونها چفدر خر هستند! سراب كه حرف نميزنه !!! تيكه آخر ميلو هم خداست!
3:41 PM || ||
3:36 PM || ||
به نظر من خيلى جالبه كه هيچكدوم از دخترا با تن تن حال نميكنن! من كه يه دختر هم نديدم كه تن تن خونده باشه ... البته با توجه به اينكه تن تن شديدا پسرونه است و شخصيت دختر هم نداره ميشه دركشون كرد ... ولى حتى يه نفر ؟
3:31 PM || ||
|
||